تبلیغات
تحقیقات و مقاله های ویژه معلمان

تحقیقات و مقاله های ویژه معلمان

گزارش مصور پایان سال تحصیلی

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388

بسمه تعالی

جشن پایان سال تحصیلی كلاس اول یك آموزشگاه امید انقلاب (طرح ارزشیابی توصیفی) با حضور تقریباً 95درصد از اولیای دانش آموزان برگزار شد. در ابتدا مدیر آموزشگاه (آقای مطلب محبی) ضمن تشكر از همكاری و همیاری اولیا در طول یك سال گذشته در رابطه با اهداف برگزاری چنین جشنی مطالبی را ارائه دادند. در ادامه دانش آموزان آخرین درس كتاب بخوانیم و سپس شعر (ای ایران) را هماهنگ با نوار كاست خواندند .

پخش فیلم و كلیپ تهیه شده از اولین روز مدرسه - بازیهای دانش آموزان در سالن ورزشی - بزرگداشت روز معلم و اردوی علمی تفریحی برنامه بعدی بود. در پایان ضمن اهدا جوایز به چهار نفر از دانش آموزان نقاط قوت و ضعف دانش آموزان در دروس به اطلاع اولیایشان رسید و سی دی تهیه شده توسط آموزگار مربوطه (علی اكبر ادهم) در طول یك سال تحصیلی بین دانش آموزان توزیع شد همچنین تكالیف امتدادی تهیه شده برای تابستان و كتابچه «كتاب من» كه هر دو توسط آموزگار مربوطه (علی اكبر ادهم) تهیه و تنظیم شده بود بین دانش آموزان پخش شد.  پذیرایی از دانش آموزان و والدین آن ها آخرین برنامه جشن پایان سال تحصیلی بود.

دانش آموزانم در حال خواندن آخرین درس برای والدین خود می باشند

تلاوت قرآن توسط دانش آموز امیرمحمد علیزاده

نمایی از دانش آموزانم در مراسم جشن پایان سال تحصیلی

نمایی از دانش آموزان به همراه مادران خویش

نمایی دیگر از دانش آموزان با والدین خویش

نمایی از دانش آموزانم

خداحافظی دانش آموز آرین بدخشان با بنده

خداحافظی دانش آموز كنعان جهانبخش با بنده

از سمت چپ ناصر میرزازاده (ناظم) آرین بدخشان علی اكبر ادهم (آموزگار اول) و كنعان جهانبخش

خواندن شعر (ای ایران) توسط دانش آموزانم

تماشای فیلم تهیه شده توسط والدین

نمایی دیگر از والدین

نمایی دیگر از والدین در حال تماشای فیلم تهیه شده

سخنرانی آقای مطلب محبی (مدیر آموزشگاه)

نمایی از دانش آموزانم و اولیای گرامی

 

 



[ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 - 04:43 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 - 11:04 ب.ظ]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [گزارش مصور جشن پایان سال تحصیلی , ] [+]

به دنبال فلك

جمعه 21 فروردین 1388

به دنبال فلك

مرد فقیری بود كه آه در بساط نداشت و به هر دری كه می زد كار و بارش رو به راه نمی شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند, چه نكند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلك را پیدا كند و علت این همه بدبختی را از او بپرسد. ر

خرت و پرت مختصری برای سفرش جور كرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بیابانی به گرگی رسید. گرگ جلوش را گرفت و گفت «ای آدمی زاد دوپا! در این بر بیابان كجا می روی؟» مرد گفت «می روم فلك را پیدا كنم. سر از كارش در بیاورم و علت بدبختیم را از او بپرسم». گرگ گفت «تو را به خدا اگر پیداش كردی اول از قول من سلام برسان؛ بعد بگو گرگ گفت شب و روز سرم درد می كند. چه كار كنم كه سر دردم خوب بشود.» مرد گفت «اگر پیداش كردم, پیغامت را می رسانم.»

و باز رفت و رفت تا رسید به پادشاهی كه در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد, صداش زد «آهای! از كجا می آیی و به كجا می روی؟» مرد جواب داد «رهگذرم. دارم می روم فلك را پیدا كنم و از سرنوشتم باخبر شوم.» پادشاه گفت «اگر پیداش كردی بپرس چرا من همیشه در جنگ شكست می خورم.» مرد گفت «به روی چشم!»

و راهش را گرفت و رفت تا رسید به دریا و دید ای داد بی داد دیگر هیچ راهی نیست و تا چشم كار می كند جلوش آب است. ناامید و با دلی پر غصه نشست لب دریا كه ناگهان ماهی بزرگی سر از آب درآورد و گفت «ای آدمی زاد! چه شده زانوی غم بغل گرفته ای و نشسته ای اینجا؟»مرد گفت «داشتم می رفتم فلك را پیدا كنم و از او بپرسم چرا من همیشه آس و پاسم و روزگارم به سختی می گذرد كه رسیدم اینجا و سفرم ناتمام ماند. چون نه كشتی هست كه سوار آن شوم و نه راهی هست كه پیاده بروم.» ماهی گفت «تو را می برم آن طرف دریا؛ به شرطی كه قول بدی فلك را كه پیدا كردی از او بپرسی چرا همیشه دماغ من می خارد.» مرد قول داد و ماهی او را به پشتش سوار كرد و برد آن طرف دریار

مرد باز هم رفت و رفت تا رسید به باغ بزرگی كه انتهاش پیدا نبود و پر بود از درخت های سبز شاداب و بوته های زرد پژمرده. خوب كه نگاه كرد, دید كرت درخت های شاداب پر آب است و كرت بوته های پژمرده از خشكی قاچ قاچ شدهرمرد جلوتر كه رفت باغبان پیری را دید كه ریش بلند سفیدش را بسته دور كمر؛ پاچه شلوارش را زده بالا؛ بیلی گذاشته رو شانه و دارد آبیاری می كندرباغبان از مرد پرسید «خیر پیش! به سلامتی كجا می روی؟» مرد جواب داد «می روم فلك را پیدا كنم.»

باغبان گفت «چه كارش داری؟» مرد گفت «تا حالا كه پیداش نكرده ام؛ اگر پیداش كردم خیلی حرف ها دارم از او بپرسم و از ته و توی سرنوشتم با خبر شوم.» باغبان گفت «هر چه می خواهی بپرس. من همان كسی هستم كه دنبالش می گردی.» مرد ذوق زده پرسید «ای فلك! اول بگو بدانم این باغ بی سر و ته با این درخت های تر و تازه و بوته های پلاسیده مال كیست؟» فلك جواب داد «مال آدم های روی زمین است.» مرد پرسید «سهم من كدام است؟» فلك دست مرد را گرفت برد دو سه كرت آن طرفتر و بوته پژمرده ای را به او نشان داد.  ر

مرد به بوته پژمرده و خاك ترك خورده آن نگاه كرد. از ته دل آه كشید و بیل را از دست فلك قاپید. آب را برگرداند پای بوته خودش و گفت «حالا بگو بدانم چرا همیشه دماغ آن ماهی بزرگ می خارد؟» فلك گفت «یك دانه مروارید درشت توی دماغش گیر كرده. باید با مشت بزنند پس سرش تا دانه مروارید بپرد بیرون و حالش خوب بشود.»

مرد پرسید «چرا آن پادشاه در تمام جنگ ها شكست می خورد و هیچوقت پیروزی نصیبش نمی شود؟» فلك جواب داد «آن پادشاهی كه می گویی دختری است كه خودش را به شكل مرد در آورده. اگر می خواهد شكست نخورد, باید شوهر كند.» مرد گفت «یك سؤال دیگر مانده؛ اگر جواب آن را هم بدهی زحمت كم می كنم و از خدمت مرخص می شوم.» فلك گفت «هر چه دلت می خواهد بپرس.» مرد پرسید «دوای درد آن گرگی كه همیشه سرش درد می كند, چیست؟» فلك جواب داد «باید مغز آدم احمقی را بخورد تا سر دردش خوب بشود.»

مرد جواب آخر را كه شنید, معطل نكرد. شاد و خندان راه برگشت را پیش گرفت و رفت تا دوباره رسید به كنار دریا. ماهی بزرگ كه منتظر او بود و داشت ساحل را می پایید, تا او را دید, پرسید «فلك را پیدا كردی؟» مرد گفت «بله.» ماهی گفت «پرسیدی چرا همیشه دماغ من می خارد؟» مرد گفت «اول من را برسان آن طرف دریا تا به تو بگویم.»  رماهی او را برد آن طرف دریا و گفت, حالا بگو ببینم فلك چی گفت.»مرد گفت «مروارید درشتی توی دماغت گیر كرده. یكی باید محكم با مشت بزند پس سرت تا مروارید بیاید بیرون.» ماهی خوشحال شد و گفت «زودباش محكم بزن پس سرم و مروارید را بردار برای خودت.» مرد گفت «من دیگر به چنین چیزهایی احتیاج ندارم؛ چون بوته خودم را حسابی سیراب كرده ام.» هر چه ماهی التماس و درخواست كرد, حرفش به گوش مرد نرفت كه نرفت و مرد او را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بی خیال رفتر

پادشاه هم سر راه مرد بود و همین كه او را دید, پرسید «پیغام ما را به فلك رساندی؟» مرد گفت «بله. فلك گفت تو دختر هستی و خودت را به شكل مرد درآورده ای. اگر می خواهی در جنگ پیروز شوی باید شوهر كنی.» دختر گفت «سال های سال كسی از این راز سر در نیاورد؛ اما تو سر از كارم درآوردی. بیا بی سروصدا من را به زنی بگیر و خودت به جای من پادشاهی كن.» مرد گفت «حالا كه بوته ام را سیراب كرده ام, پادشاهی به چه دردم می خورد. حیف است آدم وقتش را صرف این كارها بكند.» دختر هر قدر از مرد خواهش و تمنا كرد و به گوش او خواند كه بیا و من را بگیر, مرد قبول نكرد.

آخر سر به دختر تشر زد و رفت و رفت تا رسید به گرگ. گرگ گفت «ای آدمی زاد دوپا! خیلی شنگول و سرحال به نظر می رسی. دروغ نگفته باشم فلك را پیدا كرده ای.» مرد گفت «راست گفتی! دوای سر درد تو هم مغز یك آدم احمق است و بس.» گرگ گفت «برایم تعریف كن ببینم چطور توانستی فلك را پیدا كنی و در راه به چه چیزهایی برخوردی؟»

مرد رو به روی گرگ نشست و هر چه را شنیده و دیده بود با آب و تاب تعریف كرد. رگرگ كه نزدیك بود از تعجب شاخ در بیاورد, گفت «بگو ببینم چرا مروارید درشت را برای خودت ورنداشتی و برای چه با آن دختر عروسی نكردی؟» مرد گفت «خدا پدرت را بیامرزد! دیگر به مروارید درشت و تخت پادشاهی چه احتیاج دارم؛ چون بوته بختم را حسابی سیراب كرده ام و تا حالا حتماً برای خودش درخت شادابی شده.»

گرگ سری جنباند و گفت «اگر تو از اینجا بروی من از كجا احمق تر از تو پیدا كنم؟» و تند پرید گلوی مرد را گرفت. او را خفه كرد و مغزش را درآورد و خوردر



[ جمعه 21 فروردین 1388 - 04:38 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [حكایت های آموزنده ایران به دنبال فلك , ] [+]

اوستاد شهریار ایللرین قانادیندا

دوشنبه 17 فروردین 1388

اوستاد شهریار ایللرین قانادیندا

1285- نجی ایل شهریور آیی تبریزده، چای قیراغی محله سینده آنادان اولماسی

1288- ده تبریز ده باش وئره ن سیاسی حادثه لر گؤره، اوستاد عائله سی ایله بیرگه، آتا-بابا یوردو خشكناب كندینه گئتمه سی.

1291- ده كنده، ملا محمد باقر و ملا ابراهیمین یانیندا ایلك تحصیله باشلادی.

1292- ده اوستاد حبیب ساهرله دوستلو غونون باش توتماسی

1292- میرزا علی اكبر صابر یارادیجیلیغی تانیش لیغی و ایلك شعر سؤله مه سی.

1294- ده ایلك فارس دیلینده شعر سؤله مه سی.

1295- تبریزین وصفینده ایلك شعر یازماسی.

1298- ده ماراغانین صافی چاپی كناریندا آتاسی ایله بیرلیكده دولاناركن بو چای حاقدا بئشینجی شعر یازماسی.

1299- ده ایلك تحصیلاتینی باشا چاتدیرماسی و اروپا سفریندن واز كئچمه سی.

1299- ده تهرانا كؤچوب اؤز تحصیلینی دوام ائتدیرمه سی.

1299- نجو ایلی اسفند آیی نین 29 یندا تهراندا محمدعلی شاه قاجارین باجیسی اكرم السلطنه نین ائوینده قالماسی.

1300- ده اورتا تحصیلی نین تكمیل لشدیرمه سی.

1302- سئوگی دونیاسینا داخل اولماسی.

1303- عالی طب مكتبینده اوخوماغا باشلاماسی.

1310- دا ایلك شعر كتابی نین چاپدان چیخماسی.

1310- دا ثبت و اسناد اداره سینده ایشه باشلاماسی.

1311- ده نیشابور و مشهد شهرلرینده ایش اوچون كؤچوب قالماسی.

1314- ده تهرانا قاییتماسی.

1315- ده كشاوری (كند تصرفاتی) بانگیندا استخدام اولونماسی.

1316- ده عائله سینی گؤرمك اوچون قیسا مدت تبریزه قاییتماسی.

1318- ده عشقدن شكست نیمه سی و روحی بحرانلارا آلیشماسی.

1325- ده آناسی كوكب خانیم تبریزدن گلیب، بیر مدت اونونلا قالماسی.

1329- دا مشهور حیدربابا منظومه سی نین یازیلماسی.

1331- ده آناسی كوكب خانیمی همیشه لیك ایتیرمه سی.

1332- ده تبریزده قاییتماسی.

1332- ده یاخین قوهوملاریندان اولان و عین حالدا تبریزین آدلیم معلم لریندن عزیزه عبدالخالقی ایله تانیش اولماسی، ارك ین جواریندا چوخورلار كؤچه سینده ائو آلماسی.

1332- ده تبریزده «حیدربابا یه سلام» منظومه سی نین ایشیق اوزو گؤرمه سی.

1333- ده ایلك اوشاغی شهرزادین دونیایا گلمه سی.

1335- ده ابوالحسن آدلی ایكینجی اوشاغی نین دونیایا گلمه سی و 15 گوندن سونرا، اؤلمه سی.

1336- ده مریم آدلی قیزینین دوینایا گلمه سی.

1337- ده معارف وزیری طرفیندن 16 اسفندی شهریار گونو آدلاندیریلماسی.

1337- ده تبریزده نیما یوشیج ایله گؤرشمه سی.

1338- ده دؤردونجی اوشاغی هادی نین دونیایا گلمه سی.

1340- ده سئچیلمیش اثرلرینین انگلیس دیلینه ترجمه ائدیلمه سی.

1342- ده غلامحسین بیگدلی طرفیندن، شاعرین منو گرافیا كتابی نین باكیدا نشر ائدیلمه سی.

1343- ده خشكنابا گئدیب، «حیدربابا یه سلام» منظومه سی ایكینجی بؤلومونون یازیلماسی.

1343- ده شهریار و حیدر بابا یه سلام آدلی اثرین توركیه ده پروفسور احمد آتش طرفیندن ایشیق اوزو گؤرمه سی.

1344- ده كشاورزی بانگیندا تقاعده چاتماسی.

1344- ده ملا پناه واقفین آنادان اولماسی نین 250- نجی ایل دؤنومونه باكییا دعوت ائدیلمه سی.

1346- دا سهندیه منظومه سی نین یارانماسی.

1348- ده مقصودیه كوچه سینه كؤچمه سی.

1350- ده بیر نئچه آی سهندین ائوینده قالماسی و بیر چوخ گؤروشلرین باش توتماسی.

1351- ده تانینمیش تورك عالیمی محرم ارگین طرفیندن حیدربابا یه سلام منظومه سی نین تورك دیلینده ان معتبر بیر سند كیمی تانینماسی و بو خصوصدا آذری توركجه سی آدلی اثرین ایشیق اوز گؤرمه سی.

1351- ده داغستانلی شاعر رسول حمزه اوغلو ایله تبریز ده گؤروشو.

1352- ده تهراندا قالماسی.

1353- ده عؤمور یولداشی عزیزه خانیمین دونیادان كؤچمه سی.

1356- ده تبریزه قایتماسی.

1357- ده ایران اسلام انقلابینی منیمسه مه سی.

1361- ده اوستا شیدانین همتی ایله شهریارین آذربایجان دیلینده اثرلرینین تبریز ده ایشق اوزو گؤرمه سی.

1365- بیر آیلیق اسكو سفری.

1366- ده هوشنگ ابتهاج (سایه و شفیعی كدكنی ایله تبریز ده گؤرشمه سی.

1366- نجی ایلی تیر آیی نین 29- یندا معظم انقلاب رهبر آیت الله خامنه ایله گورشو ، بو گؤرشده بیر چوخ آذربایجان شاعرلرین اشتراك ائتمه سی.

1366- نجی ایلی آذر آیی نین 19- یندا تبریزین امام خمینی خسته خاناسیندا 4 آی قالماسی.

167- نجی ایلی مرداد آیی نین 9- ندا تهرانین مهر خسته خاناسیندا آپاریلماسی، بوردا تانیمیش فارس ادبیاتی نماینده لریندن مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری، سیمین بهبنانی ، شفیعی كدكندی و بیر چوخ آذربایجان شاعرلری ائله جه ده مفتون امینی و یوزلرجه بو كیمی لرین، اوستادین عیادتینه گئتمه سی.

1367- نجی الی شهریور آیی نین 27- سینده تهراندا دونیادان گؤز یومماسی و بیر گون سونرا جنازه سی نین تبریزه گتیریلمه سی و مقبره الشعرا دا سون منزله كؤچمه سی.

قایناقلار:

1- ویژه نامه اختر، 1381، چاپ تبریز، سالشماری زندگی شهریار، جمشید علیزاده.

2- یالان دونیا، حكیمه بلوری باكی.

تایپ شده از: سررسید آذربایجان (گنجینه تاش)، تالیف حسن ضیایی جباری



[ دوشنبه 17 فروردین 1388 - 12:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [اوستاد شهریار ایللرین قانادیندا , ] [+]

حكایت های آموزنده قدیمی ایران پرنده طلایی

دوشنبه 17 فروردین 1388

پرنده طلایی

روزی, روزگاری پیرمرد و پیرزن فقیری در آسیاب خرابه ای زندگی می كردندرسال های سال بود كه پیرمرد پرنده می گرفت می برد بازار می فروخت و از این راه زندگی فقیرانه اش را می گذراند.   ر

روزی از روزها, وقتی رفت دامش را جمع كند, دید پرنده طلایی قشنگی افتاده تو دام. پرنده را گرفت و خواست آن را بگذارد توی توبره اش كه یك دفعه قفل زبان پرنده وا شد و گفت «ای مرد! من چندتا جوجه دارم و الان منتظرند براشان غذا ببرم. بیا من را آزاد كن. در عوض هر چه بخواهی به تو می دهم»رپیرمرد گفت: ای پرنده طلایی! من آرزو دارم از زندگی در این آسیاب خرابه خلاص شوم و با زنم در خانه خوبی زندگی كنم.

پرنده طلایی گفت «آزادم كن تا تو را به آرزویت برسانم.» پیرمرد پرنده طلایی را آزاد كرد رپرنده طلایی پیرمرد و پیرزن را برد به خانه قشنگی كه در كنار جنگلی قرار داشت و همه جور وسایل آسایش و خورد و خوراك در آن مهیا بود.   ر

پرنده طلایی گفت «این خانه و هر چه در آن است مال شما. با هم به خوبی و خوشی زندگی كنید.» بعد, یكی از پرهاش را داد به آن ها. گفت «هر وقت با من كاری داشتید, این پر را آتش بزنید فوراً حاضر می شوم.» و خداحافظی كرد و پر زد و رفتر

پیرزن و پیرمرد خیلی خوشحال شدند كه بخت با آن ها یاری كرد و زندگیشان از این رو به آن رو شد. دیگر هیچ غم و غصه ای نداشتند. صبح به صبح از خواب بیدار می شدند. با هم گشتی می زدند. بعد می آمدند می نشستند تو ایوان. سماور را آتش می كردند. صبحانه می خوردند و باز در میان سبزه و گل ها گشت می زدند و وقت می گذراندند تا ظهر بشود و شب برسد. نه با كسی كاری داشتند و نه كسی با آن ها كاری داشت ر

دو سه سالی گذشت. یك روز پیرزن به پیرمرد گفت :تا كی باید تك و تن ها در گوشه این جنگل سوت و كور زندگی كنیم؟رپیرمرد گفت :زبانت را گاز بگیر و این حرف را نزن. مگر یادت رفته در آن آسیاب خرابه با چه مشقتی صبح را به شب می رساندیم و شب را به صبح و هر وقت برف و باران می آمد یك وجب زمین خشك پیدا نمی شد كه روی آن بنشینیم و مجبور بودیم با كاسه و كوزه از زیر پایمان آب جمع كنیم و بریزیم بیرون

پیرزن گفت «نخیر! این طور هم كه تو می گویی نیست. آدمی زاد قابل ترقی است و نباید قانع باشد. فوری پرنده طلایی را حاضر كن كه فكری به حال ما بكند والا در این بر بیابان و بین این همه جك و جانور دق می كنم.» پیرمرد وقتی دید گوش زنش به این حرف ها بدهكار نیست و هر چه به او می گوید فایده ای ندارد, رفت پر را آورد و آتش زدرپرنده طلایی فی الفور حاضر شد و گفت «چه خبر شده؟» پیرمرد گفت «از این زن بپرس.»   ر

پیرزن گفت «ای پرنده طلایی, ما در اینجا خیلی ناراحتیم. مونس ما شده كلاغ و زاغچه و هیچ تنابنده ای دور و بر ما نیست كه با او خوش و بش كنیم. ما را ببر به شهر كه این آخر عمری مثل آدمی زاد زندگی كنیم. از این و آن چیز یاد بگیریم تا پس فردا كه مردیم و از ما سؤال و جواب كردند, پیش خدای خودمان رو سفید بشویم.» پرنده طلایی گفت «اشكالی ندارد. اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من بیایید.»

پرنده آن ها را به شهری برد و عمارت بزرگی در اختیارشان گذاشت كه از شیر مرغ گرفته تا جان آدمی زاد در آن وجود داشت. پیرزن تا چشمش به چنین دم و دستگاهی افتاد ذوق زده شد و به پیرمرد گفت «دیدی هی می گفتم آدمی زاد نباید قانع باشد و تو همه اش مخالفت می كردی و نق می زدی. حالا اینجا برای خودت كیف كن.»  ر         پرنده طلایی گفت «كار دیگری با من ندارید؟گفتند «نه! برو به سلامت.» پرنده طلایی باز هم یكی از پرهاش را به آن ها داد, خداحافظی كرد و رفت.   رپیرمرد و پیرزن زندگی تازه شان را شروع كردند. همه چیز براشان آماده بود. روزها در شهر گشت می زدند. شب ها به مهمانی می رفتند و خوش و خرم زندگی می كردند.   ر

یكی دو سال بعد, پیرزن به شوهرش گفت «ای پیرمرد! حالا كه این پرنده طلایی در خدمت ما هست و هر چه بخواهیم برامان آماده می كند, چرا به این زندگی قانع باشیم؟»پیرمرد گفت «تو را به خدا دست از سرم وردار و این قدر ناشكری نكن كه آخرش بیچاره می شویم.»  پیرزن گفت «دنیا ارزش این حرف ها را ندارد. یالا برو پر را بیار آتش بزن كه حوصله ام از دست این زندگی سر رفته.» ر

خلاصه! زور پیرزن به شوهرش چربید. پیرمرد هم از روی ناچاری رفت پر را آورد و آتش زد رپرنده طلایی حاضر شد و گفت «دیگر چه خبر شده؟» پیرمرد گفت «نمی دانم. از این پیرزن بپرس.» پیرزن گفت «ای پرنده طلایی ما از این وضع خیلی ناراحتیم.»   پرنده پرسید «چه مشكلی دارید؟» پیرزن جواب داد «دلم می خواهد شوهرم را حاكم این شهر بكنی و من هم بشوم ملكه.»  ر

پرنده طلایی گفت «اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من راه بیفتید.» پرنده از روی هوا و آن ها از روی زمین راه افتادند و رفتند تا رسیدند به قصری كه در آن وزیر و خزانه دار و كلفت و كنیز و جلاد دست به سینه آماده خدمت بودند.پرنده گفت «از همین حالا شما صاحب اختیار این شهر هستید. اگر كاری با من ندارید دیگر برم.» گفتند «برو به خیر و به سلامت.» پرنده طلایی باز هم یكی از پرهاش را به آن ها داد و خداحافظی كرد و رفت. ر

پیرزن و پیرمرد در مدتی كه حاكم و ملكه شهر بودند آن قدر خودخواه و خوشگذران شدند كه به كلی مردم را فراموش كردندرپیرزن وقتی به حمام می رفت به جای آب تنش را با شیر می شست و بعد می گرفت در آفتاب می خوابید كه چین و چروك پوستش صاف بشود. ر

یك روز پیرزن رفت حمام و آمد رو ایوان قصر لم داد توی آفتاب. در این موقع تكه ابری در آسمان پیدا شد و جلو آفتاب را گرفت. رپیرزن عصبانی شد. شوهرش را صدا زد و گفت «ای ریش سفید! چرا این ابر جلو آفتاب را گرفته؟» پیرمرد گفت «من از كجا بدانم.» پیرزن گفت «یالا برو پر را بیار آتش بزن كه با پرنده طلایی كار دارم.»    ر

پیرمرد گفت «این دفعه چه خیالی داری؟»پیرزن داد كشید «لغز نخوان پیرمرد. زود كاری را كه می گویم بكن والا پوستم نرم نمی شود.»پیرمرد رفت پر را آورد و آتش زدرپرنده طلایی حاضر شد و گفت «این دفعه چه می خواهید؟» پیرمرد گفت «نمی دانم. از این پیرزن بپرس.» پیرزن گفت «ای پرنده طلایی, جلو آفتاب نشسته بودم كه این تكه ابر آمد و سایه اش را انداخت رو من. می خواهم فرمان زمین و آسمان را بدی به من كه بتوانم به همه چیز امر و نهی كنم.»پرندة طلایی گفت «اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من بیایید.»   ر

پرنده از جلو و آن دو به دنبال او راه افتادند. وقتی از شهر رفتند بیرون, یك دفعه پرنده غیبش زد. هوا تیره و تار شد. باد تندی آمد و به قدری خاك و خل به پا كرد كه چشم چشم را نمی دیدر

پیرزن و پیرمرد دست هم را گرفتند و كورمال كورمال رفتند جلو تا رسیدند به آسیاب خرابه ای كه قبلاً در آن زندگی می كردند.رپیرمرد آهی از ته دل كشید و به زنش گفت «ای فلان فلان شده! ما را برگرداندی جای اولمان. حالا برو كاسه ای پیدا كن و آب كف آسیاب را بریز بیرون كه بنشینم زمین و خستگی در كنم.»   ر



[ دوشنبه 17 فروردین 1388 - 12:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [حكایت های آموزنده قدیمی ایران پرنده طلایی , ] [+]

حكایت های آموزنده

دوشنبه 17 فروردین 1388

پسر خاركن با ملا بارزجان

پیر مرد خاركنی بود و پسری داشت كه از بس او را دوست داشت اجازه نمی داد از خانه پا بیرون بگذارد. حتی نمی گذاشت آفتاب و مهتاب او را ببینند.رروزگار گذشت تا خاركن پیر پیر شد و پسرش به سن بیست و پنج سالگی رسید. ر

یك روز خاركن به پسرش گفت:«پسرجان! تا حالا نگذاشتم كار كنی و خودم به هر جان كندنی بود یك لقمه نان درآوردم. اما دیگر جان كار ندارم و نوبت رسیده به تو كه بروی نان به خانه بیاوری.» پسر گفت «چشم!» و طناب و تبری ورداشت و روانه صحرا شد. ر

اما چون تا آن سن و سال به سیاه و سفید دست نزده بود و حال كار نداشت نتوانست خار بكند و از زور گرما عرق از هفت بندش راه افتاد. این بود كه راه افتاد سایه ای پیدا كند و توی آن لم بدهد. رفت و رفت تا رسید به قصر دختر پادشاه و در سایه آن گرفت تخت خوابید. ر

دختر پادشاه آمد لب بام و دید جوان بلند بالا و خوش سیمایی خوابیده در سایه قصر. برای اینكه از حال و روز پسر سر در بیارد, یك دانه مروارید انداخت طرف او, مروارید به صورت پسر خورد و از خواب پرید و دید دختری مثل پنجه آفتاب نشسته لب بام و دارد نگاهش می كند. ر

دختر پرسید: «تو كی هستی و از كجا آمده ای؟» پسر جواب داد «من پسر مرد خاركنم. پدرم گفته برو صحرا خار بكن تا ببریم بازار بفروشیم و امروز معاش كنیم. من هم با این طناب و تبر به صحرا آمدم؛ ولی از زور گرما طاقتم طاق شد و آمدم اینجا خوابیدم. خلاصه, نه تن خاركندن دارم و نه روی رفتن به خانه.»

مهر پسر خاركن به دل دختر پادشاه نشست و یك دل نه صد دل عاشق او شد. چند دانه مروارید برایش ریخت پایین و گفت «این ها را ببر برای پدرت»رپسر خاركن مرواریدها را برداشت و با خوشحالی راه افتاد به طرف خانهر

وقتی به خانه رسید, پدرش گفت «دست خالی برگشتی و یك بوته خار هم با خودت نیاوردی؟» پسر گفت «چیزی آورده ام كه بیشتر از صد پشته خار می ارزد» خاركن گفت «كو؟ من كه نمی بینم چیزی دستت باشد.»

پسر دست كرد مرواریدها را از جیبش درآورد و گفت «این ها را بگیر ببر بازار بفروش و خرج زندگی مان بكن.» چند روزی كه گذشت, پسر خاركن به مادرش گفت «بلند شو برو پیش پادشاه, دخترش را برایم خواستگاری كن.»

مادرش گفت «مگر عقل از سرت پریده؟ تو پسر خاركنی و او دختر پادشاه. آن وقت چطور انتظار داری پادشاه دخترش را بدهد به تو؟» پسر گفت:من این حرف ها سرم نمی شود؛ یا دختر پادشاه را برایم بگیر, یا می گذارم از این شهر می روم و حتی پشت سرم را نگاه نمی كنم.

پیرزن وقتی دید گوش پسرش به این حرف ها بدهكار نیست, رفت پیش پادشاه گفت «ای پادشاه! پسر یكی یك دانه ام خاطر خواه دختر شما شده و پاك از خورد و خوراك افتاده.»

پادشاه از رك گویی پیرزن خنده اش گرفت و پرسید : پسرت چه كاره است؟ پیرزن جواب داد «تا حالا كه نتوانسته برای خودش كاری دست و پا كند از این به بعد هم خدا بزرگ است.» پادشاه گفت : برو نصیحتش كن دختر پادشاه به دردش نمی خورد

پیرزن گفت «كارش از نصحیت گذشته. تو را به خدا دخترت را به او بده؛ چون می ترسم از فراق او سر به صحرا بگذارد و این آخر عمری من پیرزن را به خاك سیاه بنشاند.»

پادشاه كه نمی خواست دل پیرزن را بشكند, گفت: برو پسرت را بفرست تا با خودش صحبت كنم. پیرزن با خوشحالی پاشد رفت پسرش را فرستاد پیش پادشاه. ر

پادشاه گفت: ای پسر! اگر می خواهی دخترم را بدهم به تو شرطی دارم كه باید آن را به جا بیاری.رپسر خاركن جواب داد «هر شرطی باشد انجام می دهم.»

پادشاه گفت: باید بری پیش ملابارزجان شاگردی كنی و هر وقت رمز او را یاد گرفتی, دخترم مال تو می شود. پسر خاركن شرط را قبول كرد و رفت پیش ملابارزجان شاگرد شد.

چند روز كه گذشت دختر ملابارزجان به پسر خاركن علاقه مند شد و چون طاقت نداشت مرگش را ببیند, به او گفت:وقتی كه رمز پدرم را یاد گرفتی, اصلاً و ابداً به روی خودت نیار و هر وقت گفت رمز را بخوان, در جوابش بگو سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟ خلاصه هر چه گفت بخوان, تو همین یك كلام را تكرار كن و چیز دیگری به زبان نیار؛ چون اگر بفهمد رمزش را یاد گرفته ای تو را درجا می كشد؛ ولی اگر ببیند نمی توانی رمزش را یاد بگیری آزادت می كند هر جا دلت خواست بری.ر

پسر خاركن از حرف های دختر خیلی خوشحال شد و تازه فهمید مطلب از چه قرار است و چرا پادشاه چنین راهی پیش پایش گذاشته. ر

یك روز ملابارزجان خواست پسر خاركن را امتحان كند. گفت: بیا رمز را بخوان ببینم خوب یاد گرفته ای یا نه؟ پسر گفت «سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟» ملابارزجان گفت: این حرف یعنی چه؟ بخوان ببینم! رپسر دوباره گفت «سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟»

ملابارزجان مطمئن شد پسر خاركن از رمز و رازش سر در نیاورده و به او گفت «حالا كه بعد از این همه مدت چیزی یاد نگرفته ای, پاشو بزن به چاك و دیگر این طرف ها پیدات نشود كه حوصله شاگرد تنبلی مثل تو را ندارم.»

پسر با خوشحالی از خانه ملابارزجان زد بیرون و رفت به خانه خودشان. دید وضع پدر و مادرش به حدی خراب شده كه نان برای خوردن ندارند. رپسر خاركن به پدرش گفت «من الان اسب می شوم و تو آن را ببر بازار بفروش و با پولش هر چه لازم داری بخر؛ اما مبادا اسب را با افسار بفروشی و حتماً یادت باشد كه افسارش را بگیری و با خودت بیاری»ر

خاركن پرسید: چطور می خواهی اسب بشوی؟ ولی, به جای شنیدن جواب پسرش, شیهه اسب سیاهی را شنید كه ایستاده بود رو به رویش.  پیر مرد فهمید پسرش جادو و جنبلی یاد گرفته و اسب را برد بازار فروخت و افسارش را پس گرفت. وقتی به خانه برگشت, دید پسرش زودتر از او رسیده به خانهر

دفعه دوم, پسرش به صورت گوسفندی درآمد. پیرمرد خاركن با خوشحالی افسارش را گرفت و راه افتاد طرف بازار كه در نیمه های راه رسید به ملابارزجان.  ر

تا چشم ملابارزجان افتاد به گوسفند, رنگ از صورتش پرید و چیزی نمانده بود از ترس سكته كند؛ چون در همان نگاه اول فهمید پسر خاركن به رمز و رازش پی برده و خودش را به شكل گوسفند درآورده كه پدرش او را ببرد بازار بفروشد.  ر

القصه! ملابارزجان خودش را جمع و جور كرد و رفت جلو خاركن را گرفت. گفت :این گوسفند را كجا می بری؟ خاركن گفت «می برم بازار بفروشم» ملابارزجان پرسید: قیمتش چند است؟ خاركن جواب داد «صد تومان» ملابارزجان گفت :خریدارمرو صد تومان شمرد و داد به پیرمرد خاركن و دست برد افسار گوسفند را بگیرد, كه خاركن گفت «صبر كن! افسارش را باز كنم»رملابارزجان گفت: افسارش را برای چه می خواهی بازكنی؟

خاركن گفت «من گوسفند فروخته ام؛ افسار كه نفروخته ام»ملابارزجان گفت :پیر مرد! افسار گوسفند را بده به من. اگر افسارش را ندهی, چطوری می توانم آن را ببرم خانه؟ خاركن گفت «نخیر! افسارش مال پسرم است و آن را به بنی بشری نمی فروشم.»

ملابارزجان به التماس افتاد و شروع كرد به زبان بازی. گفت: ای پیر دانا! تو كه بهتر از من می دانی گوسفند بی افسار را به این سادگی ها نمی شود راه برد. حیوان زبان بسته كه حرف سرش نمی شود. برای همین است كه افسار می اندازند گردنش و می برندش این طرف و آن طرف. بیا عقلت را كار بنداز و از خر شیطان پیاده شو. افسار را بده به من و در عوض هر چه پول می خواهی بگیر.  ر

ملابارزجان آن قدر به گوش پیرمرد خواند و مجیز او را گفت كه پیر مرد را راضی كرد صد تومان دیگر بگیرد و افسار را بدهد به او رخلاصه! ملابارزجان افسار گوسفند را به دست گرفت و شاد و شنگول رفت خانه و صدا زد : آهای دختر! زود یك چاقوی تیز برسان به من كه سر این گوسفند را ببرم.ر

دختر تا چشمش افتاد به گوسفند, فهمید این گوسفند همان پسر زیبا و بلند بالای خاركن است و تند رفت تو خانه چاقو را برداشت گوشه ای پنهان كردرملابارزجان صدا زد: چرا چاقو را نمی آوری؟

دختر جواب داد «پدرجان! هر چه می گردم پیداش نمی كنم. انگار یك دفعه آب شده و رفته تو زمین.» ملابارزجان گفت : بیا گوسفند را نگه دار تا خودم بیایم چاقو را پیدا كنم. دختر با خوشحالی رفت تو حیاط, افسار گوسفند را گرفت و منتظر ماند تا پدرش برود توی خانه. بعد, سر در گوش گوسفند گذاشت و گفت «زود من را بزن زمین و فرار كن.»

گوسفند تا این را شنید, معطل نكرد, رفت عقب و آمد جلو, ضربه ای زد به دختر و از خانه ملابارزجان پرید بیرون.دختر صبر كرد تا گوسفند خوب دور شد, بعد, همان طور كه دراز به دراز افتاده بود رو زمین, بنا كرد به داد و فریاد.  ر

ملابارزجان آمد رو ایوان و گفت :چی شده؟دختر با آه و افسوس گفت «گوسفندت با كله زد تو شكمم و در رفت.» ملابارزجان با عجله وردی خواند, خودش را به صورت گرگ درآورد و سرگذاشت به دنبال گوسفند.   ر

گوسفند برای اینكه مطمئن شود دیگر خطری در كار نیست, نگاهی انداخت به پشت سرش و دید ملابارزجان به صورت گرگی درآمده و چیزی نمانده به او برسد و تیكه پاره اش كند. گوسفند هم به شكل سوزنی درآمد, افتاد رو زمین و خودش را لای خاك و خل گم و گور كرد. گرگ هم به صورت غربالی درآمد و شروع كرد به بیختن خاك. سوزن تا دید الان است كه گیر بیفتد, كبوتر شد و پرید به هوا, غربال هم به صورت باز شكاری درآمد و از پی كبوتر پرواز كرد. كبوتر وقتی دید باز شكاری دارد به او می رسد, یكراست آمد پایین, نشست رو درخت انار و خودش را به شكل انار درآوردرباغبان داشت در باغ می گشت و هیزم جمع می كرد كه چشمش افتاد به انار و خیلی تعجب كرد. با خودش گفت «چطور شده این درخت تو چله زمستان انار داده؟» و رفت آن را چید و برد خدمت پادشاه كه انعام بگیرد.  ر

در این موقع, ملابارزجان كه از جلد باز شكاری درآمده بود و خودش را به صورت درویشی درآورده بود, تبر به دست و كشكول به دوش آمد به قصر پادشاه و شروع كرد به خواندن. رپادشاه گفت «بروید به این درویش هر چه می خواهد بدهید و روانه اش كنید. رخدمتكاران رفتند و برگشتند به پادشاه گفتند «ای قبله عالم! هر چه به درویش می دهیم قبول نمی كند و می گوید من همان اناری را می خواهم كه باغبان آورده برای پادشاه.»ر

پادشاه از این حرف به حدی عصبانی شد كه انار را برداشت و طوری زد زمین كه دانه هاش پر و پخش شد.  ردرویش هم فوری به صورت خروسی درآمد و شروع كرد به برچیدن دانه های انار ردانه ای كه جان پسر خاركن درآن بود, وقتی دید الان است كه طعمه خروس بشود, به شكل روباهی درآمد و پرید گلوی خروس را گرفت.  ر

خروس وقتی فهمید دارد نفس های آخر را می زند, به صورت ملابارزجان درآمد و روباه هم شد پسر خاركنردر این موقع, پادشاه كه از این بازی عجیب و غریب پاك گیج شده بود گفت «این چه بساطی است راه انداخته اید؟»

پسر خاركن گفت «ای پادشاه! شما از من خواستید رمز ملابارزجان را یاد بگیرم تا دخترتان را بدهید به من. حالا می بینی كه هم رمز او را یاد گرفته ام و هم خودش را كشاندم اینجا.»  ر

پادشاه تازه ملتفت شد قصه از چه قرار است و امر كرد شهر را چراغانی كردند و بعد از هفت شبانه روز جشن و شادی, دخترش را به عقد پسر خاركن درآورد.   ر

قصه ما به سر رسید؛

ماهی به دریا نرسید



[ دوشنبه 17 فروردین 1388 - 12:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [حكایت های آموزنده قدیمی ایران پسر خاركن با ملا بارزجان , ] [+]

حكایت های آموزنده قدیمی ایران «مكر و حیله زن »

یکشنبه 16 فروردین 1388

مكر و حیله زن

روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت كتابی بنویسد به اسم مكر زنر

زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا كرد. به بهانه ای رفت تو و پرسید «داری چی می نویسی؟»  ر

مرد جواب داد «دارم كتابی می نویسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورندر

زن گفت «ای مرد! تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی كتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟»   ر

مرد گفت «من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم ر

زن گفت «عمرت را رو این كار تلف نكن كه چیزی عایدت نمی شود.»  ر

مرد گفت «این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یكی رنگ ندارد.»  ر

زن گفت «خلاصه! از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش كن, می خواهی گوش نكن.»  ر

مرد گفت «خیلی ممنون! حالا اگر ریگی به كفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی كه آمده ای برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم ندارید ببینید كسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب.»  ر

زن گفت «خیلی خوب!»   ر

و برگشت خانه. خط و خال, پولك و زرك و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرایش كرد. رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كردر

مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوشر

مرد با دستپاچگی پرسید «تو دختر كی هستی؟»  ر

زن, پشت چشمی نازك كرد و جواب داد «دختر قاضی شهر.»  ر

مرد گفت «عروس شده ای یا نه؟»  ر

زن گفت «نه!»  ر

مرد گفت «چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟»   ر

زن جواب داد «از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمی آید شوهرم بدهد.»   ر

مرد پرسید «چطور؟ یك كم واضح تر حرف بزن.»  ر

زن جواب داد «هر وقت خواستگاری برام می آید, پدرم می گوید دخترم كر و لال و كور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می كند.»    ر

مرد گفت «ای دختر! زن من می شوی؟»  ر

زن گفت «من حرفی ندارم؛ اما چه فایده كه پدرم قبول نمی كند.»   ر

مرد گفت « بگو چه كار كنم كه تو زن من بشوی؟»   ر

دختر گفت «اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم كر و لال است و به درد تو نمی خورد. تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم. این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو.»   ر

مرد گفت «بسیار خوب!»   ر

و رفت پیش قاضی. گفت «ای قاضی! آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری كنم.»   ر

قاضی گفت «خوش آمدی؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمی خورد.»   ر

مرد گفت «دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم.»   ر

قاضی گفت «حالا كه خودت می خواهی, مبارك است.»   ر

و همه اهالی شهر را جمع كرد. عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآوردر

بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد.  ر

داماد با یك دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است ر

مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد. آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینكه بگذارد به جای دوری برود كه هیچ كس نتواند ردش را پیدا كندر

این طور شد كه بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت. پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری كه هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت.   ر

مدتی كه گذشت دكانی برای خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبی ر

یك روز دید همان زن قشنگ آمد به دكانش و سلام كرد. مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت «ای زن! تو من را از شهر و دیارم آواره كردی, دیگر از جانم چه می خواهی كه در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟»  ر

زن خندید و گفت «من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟»  ر

مرد گفت «دیگر چه حقه ای می خواهی سوار كنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار.»  ر

زن گفت «اگر قول می دهی برای زن ها كتاب ننویسی و پاپوش درست نكنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهمر

مرد گفت «كدام كتاب؟ بعد از آن بلایی كه سرم آوردی, كتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم كنار.»   ر

زن گفت «اگر به من گوش كنی, كاری می كنم كه قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد.»  ر

مرد گفت «هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم.»   ر

زن گفت «اول قول بده كه من را به عقد خودت در می آوری.»   ر

مرد گفت «قول می دهم.»   ر

زن گفت «حالا كه عقل برگشته به سرت, با یك دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یكراست ببر در خانه قاضی و در بزن. قاضی خودش می آید در را وا می كند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت كجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم. حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند ر

مرد همین كار را كرد و با یك دسته كولی راه افتاد؛ رفت خانة قاضی و در زدر

قاضی آمد در را واكرد و دید دامادش با سی چهل تا كولی ریز و درشت پشت در است. قاضی از دامادش پرسید «این همه مدت كجا بودی؟»   ر

مرد جواب داد «ای پدر زن عزیزم! مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به دیدنشان. حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند ر

بعد شروع كرد به معرفی آن ها و گفت «این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه.»  ر

كولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ كنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی. یكی می پرسید «جناب قاضی! سگم را كجا ببندم؟»   ر

یكی می گفت «جناب قاضی! دستت را بده ماچ كنم كه خاله زای ما را به دامادی قبول كردی.»   ر

دیگری می گفت «خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و یك شكم سیر نخورده.»  ر

یكی می گفت «اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود.»   ر

دیگری می گفت «بزم را كجا ببندم؟ همین طور كه نمی شود ولش كنم تو خانه جناب قاضی.»  ر

قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش كولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی كند. این بود كه دامادش را كنار كشید و به او گفت «تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو.»   ر

مرد گفت «پدر زن عزیزم! من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟»  ر

قاضی گفت «كی از تو مهریه خواست؟»   ر

مرد كه از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول كرد. دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی كه فریبش داده بود عروسی كرد.



[ یکشنبه 16 فروردین 1388 - 12:14 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [حكایت های آموزنده قدیمی ایران «مكر و حیله زن » , ] [+]

فولكوریك حیكایه لر

یکشنبه 16 فروردین 1388

فولكوریك حیكایه لر

قره قویونون سودو و ...

          بیر آدام علاج سیز بیر مرضه دوشموش و دوكتور دئمیشدیر: ساغالان دئییل، اؤله جك. بو كیشی بیر گون چؤلده بیر سورونون یانیندان كئچنده ، كؤنولو ایسته ییر بیر آز سود ایچسین. چوبانین قابی یوخ ایدی. اورالاردان بیر قورو كله تاپیر گتیریر، چوبان بیر قره قویونون سودون كلله یه ساغیر دولدورور. كیشی چوبانا دئییر: سو قالسین، من بیر آز هوشلانیم دوروب ایچرم. كیشی باشین قویوب یاتیر . اویاندان بیر ایلان گلسین، سوددن ایچسین و زهه رین سودون ایچینه تؤكسون.

          كیشی آییلیر سودو ایچیر. گون كئچیر، كیشی ساغالیر. گئدیر دوكتورون یانینا دئییر: دئمیشدین من ساغالمارام. هئچ یئره منی یئره سوخوردون. گؤر نئجه آنادان دوغما ساغالمیشام.

          دوكتور سوروشور، كیشی نئجه گئدیب چؤلده قورو كلله ده سود ایچدیگینین ماجراسینی دئییر. دوكتور دئییر: من هاردان باكیره قیزین كلله سین، قره قویونون سودون، آفی (افعلی) ایلانین زهه رین تاپاردیم سنی ساغالداردیم.

فیته ده گئتدی

          قدیملر بیر آدام مكّه دن گلنده یا ائحسان وئرنده یا توی دویون اولاندا، شام- ناهار بیشیرمگه آشپاز گتیرردیلر. ایندی چوخلاری اؤزونو راحاتلاییب، قوناقلارا كارت گؤندرمكله اونلاری چاغیریب تالاردا شام – ناهار وئریرلر. البته ائوه آشپاز آپاران دا اولور.

          آشپازلار هارایا گئدردیلرسه، یانلارینجا مالاغان، كفگیر، ال الرینی تمیزله مك اوچون بیر فیته آپارار و ایشله ینده بو فیته نی چیگین لرینه آتاردیلار.

          ایش قورتاراندان سونرا، ایش یییه سی آشپازا پیلو و پایی وئرردی. آشپاز اتلری آلتدان، پیلوو اوستدن مالاغانا دولدورار، قازماق دا قویار، فیته یه باغلاییب ائوینه آپاراردی.

          بیر گون بیر آشپاز ایشین قورتاریر، پیلو و پایینی مالاغانا دولدورور، كفگیر له بیرلیكده فیته یه بوكور، بیر آغاجین بوداغیندان آسلاییر.

          بیر آناسی نین اوغلو آشپازین گؤزون اوغورلاییر، باغلامانی آغاجدان گؤتوروب اكیلیر. آشپاز دؤنور گؤرور پیلوو یوخدور. باغلامانی نییه آغاجا قویدوم دئیه، كور پئشمان ائوه قاییدیر.

          آرواد آشپازی الی بوش گؤردوكده سوروشور: كیش بو گون پیلو و گیترمه دین، فیته – مالاغان هانی؟ آشپاز دئییر: فیته ده گئتدی پیلو وون پو...نا.

كیشی

          یای ایدی . بیر كیشی گئجه یاریسی هامی یاتاندان سونرا، قمه نی گؤتورور دوشمنی نینی اؤلدورمك اوچون ائوی نین دیواریندان آشیر. اوتاقین قاپی – پئنجره سی آچیق ایدی. كیشی گؤرور دوشمنی نین آروادی نین اوستو آچیلیب، جانی لوت دو. چادرانی گؤتورور اوستونه آتیر.

          كیشی فیكیر لشیر اگر بونو اؤلدورسه، آرواد اویاناجاق، و گؤزو آرواداین لوت جانینا دوشه جك. قاییدیرو دئییر سونرا اؤلدوره رم. قیچی نم – نه یه ایلیشیر سس قؤوزانیر.

          دوشمن یوخدان آییلیر، الی قمه لی بیر كشینی گؤردوكده، توفنگینی گؤتورور گلن- گئدنی قاریشدیریر، لوله سینی كیشی یه ساری اوزادیب باغیریر: دایان! كیشی دورور. یاخینا گلیب سوروشور: سن منیم ائویمه نییه گیریبسن؟

          كیشی دئییر: گلمیشدیم سنی اؤلدورم . دوشمن سوروشور: به نییه اؤلدورمه دین؟ كیشی دئییر: گؤردوم سنی اؤلدورسم، آروادین اویاناجاق، گؤزوم اونون لوت جانینا دوشه جك. اؤلدورمه دیم، دئدیم سونرا اؤلدوره رم.

          دوشمن دئییر: سن كیشی آدامسان. توفنگی یئره آتیر، گلیر كیشی نین قاباغیندا دورور و دئییر: ایندی اؤلدور. كیشی دئییر: ایندی كی بو كیشی لیگی سندن گؤردوم،‌داها سنی اؤلدور مكدن داشیندیم. او گوندن ایكیسی ده محبت لی یولداش اولورلار.

پولو من ده!

          بیر آدام بیرینه مال ساتیردی. مال الان دئدی : پولونو سونرا وئره جگم. ساتیجی دئدی: یوخ، من نقد ساتیرام. پولونو ایندی ایسته ییرم. اونلارین یانینداكی بیر اوچونجو آدام، ساتیجی یا دئدی: وئر، پولو من ده! بونون سؤزونه ساتیجی مالی نیسیه وئردی.

          اون گون، ایگیرمی گون دی دی بیر آی كئچدی، مال آلان گتیریب ساتیجی نین پولون وئرمه دی. ساتیجی ضامین اولان آدامین یانینا گئدیب دئدی: دئییر دین پولو من ده! گتیریب منیم پولومو وئرمیر، دی وئر دا! ضامین دئدی: قاچیب می؟ اؤلوب مو؟ قاچارسا،‌اؤلرسه، پولو من ده!

داغین دالی

          قوجالاریمیز دئیرلر: قدیملر بیر ائل، داغین دالیندا بیر آدام راست گلر، دیلینی قانمازلار. بو آدامی اؤز ایچلرینه گتیرر ائولندیررله. بیر اوشاغی اولار. طبعا اوشاق بویودو كجه هم آناسی، هم آتاسی نین دیلین اؤیره نیردی. اوشاق یئكلدی، اونونلا او كشینی دانیشدیردیلار!

گرك منیمله بارشاسینیز

          دئیرلر: (هالای پؤزان) كوراوغلونون دلی لریندن ایمیش. اوچ گون یئیر، اوچ گون یاتار، اوچ گون گزرمیش. بیر گون چنلی بئله خبر گلیر دلیلرین نئچه سینی توتویلار. كوراغلو دلیلری ایله آت بئلینه دولور، هالای پوزانی یاتدیغینا گؤره اویاتمیرلار.

كور اوغلو دلیلر ایله گئدیر توتولموش دلیلری آزاد ائدیرلر. بویاندان هالان پوزان اویانیر گؤرور دلیلر یوخدورلار. سوروشور، ماجرانی دئییرلر. هالای پوزان آتینی مینیر گلیر او شهره چاتیر. ائله شهرین قاپیسیندان گیرندن، هر كیمه یئتیشیر بیر چوماق ووروب یئره سریر.

          شهرین بؤیوكلری گلیب دئییرلر: بابا كور اوغلو ایله باریشدیق، دلیلری ده بوراخدیق. هالای پوزان دئییر : كور اوغلو كیمدیر گرگ منیمله باریشا سینیز. هارا یئتیشه جك، كور اوغلو یا خبر وئریرلر، اؤزو گلیر هالای پوزانی یوشودوب آپاریر.

حیله

          بیر آدام دوه ایله یولدان كئچیردی. گؤردو بیر گنج خانیم اوتوروب داری گؤزتله ییر. بللی ایدی بوخلوت یئرده كیشی نین خییالیندان نه لر كئچه جك ایدی

          حیله ائدیب دئدی: خانیم، حویك (حئیف) منه، حویك سنه، حویك دوه یه، حویك داری یا. خانیم دئدی: نئجه میه؟ كیشی دئدی: من سنه ال ووراجاغام، سن چیغیراجاقسان، كنددن تؤكولوب گله جك لر، منی اؤلدوره جكلر، دوه نی آپاراجاقلار، دارینی آیاقلایاجاقلار، سنین ده آبیرین گئده جك.

          خانیم چوخ ساده ایدی، كیشی نین حیله سینه آلدانیب اؤزونه دئدی: دوز دئییر دا! جواب وئردی یاخشی دا،‌چیغیرمارام!

قیسمت اولسا گلریمن دن

          قدیم زامان بیر تاجیر یمن دن پارچا گتیریب ساتاردی. یمن ده آلدیغی پارچالاری توپ- توپ باردانا دولدورماغا مشغول اولدوقدا، یمن ده كی تاجیر طرفی ، بیر بادامی سیندیریر و ایچینی تاجیرین آغیزینا قویماق ایسته ییر. بادامین ایچی تاجیرین دوداغیندان زویور و باردانین ایچینه دوشور.

          پارچالاری بارداندان چیخارتماق زحمتی، بادام ایچینی تاپماغا دیمزدیر. تاجیر گتیریر اؤز شهرینده پارچالاری بارداندان چیخارداندا، تاجیرین اوغلو بادام ایچینی گؤرور و گؤتوروب آغیزینا قویور. تاجیر دئییر : قیسمت اولسا گلریمن دن، قیسمت اولمازسا، دوشر دهن دن.

دایین كیم دیر؟

          بیر سویقونچو، یولدا بیرینی سویماق ایسته ییردی. او آدام سوروشدو: سنین دده ن كیم دیر؟ سویقونچو دئدی: منیم دده م خلیل دیر. او آدام دئدی: دده نی تانیییرام، سن آدام سویانمازسان. سویقونچو توفنگین گلن – گئده نین قاریشدیریب، دیزین یئره سویكه دی و دئدی: هر نه یین وار چیخارت قوی یئره. وورورام ها! او آدام سوروشدو: دایین كیم دیر؟ جواب وئردی: عظیم. او یانا آدام  دئدی: دایی نی تانیییرام، سن آدام وورا بیلرسن، اویاندا كئچرسن. بونو دئیرك هر نه یین چیخار دیر قویور یئره.

بویوك توی و اینقیلاب

          اینقیلاب زامانی (پیركندی) نده، چوخ یاشلی بیر قوجا كیشی وارایدی. خوی دا ایدی. هر دن اوغلو كنده گلنده، شهرین دوروموندان سوروشاردی، بوقوجا شاه رئژیمی نین دئویریلمه سینه اینانمازدی.

          بیر گون یئنه اوغلو كنده گلمیشدیر. دئدی: ماكی قاپیسیندا، حاجی پاشا گیل بؤیوك تو چالیر و گووك گئدیرلر. قوجا كیشی دئدی: بئله اولارسا، اونلارینكی قوتولوب. اونلارین هئچ زادی قالماییب دیر. شاد و گوجلو اولماغا تظاهور ائدیرلر. اوگونون صاباحیسی اینقیلاب غالیب گلدی و شاه رئژیمی دئویریلدی.

بالیغی نییه كسمزلر؟

          شدّاد جماعته دئدی: سیزین الله ینیزی ووراجاغام. اوجا بیر میناره تیكدیردی،‌بو میناره ائله اوجا ایدی كی بویونا اوشاق دوشن بیر آرواد، میناره نین باشینه چیخیب یئره قاییتدیقدا دوغاردی!

          شدّاد چیخدی بو میناره نین باشیندان گؤیه اوخ آتدی. آللاه شدّادین قلبین سیندیر ماسین دئیه، باغیلغی توتودو اوخون قاباغینا، اوخ بالیغا دیدی و قانی شدّادین الینه توكولدو. دئدی بودور باخ، آلله ینیزی ووردوم، بو دا قانی!

          بالیق آلله ا شیكایت ائیله دی : نییه منی كافرین اوخونون قاباغینا توتدون؟ گؤیدون سس گلدی: بیچاغین آجی سین سندن گؤتوردوم. بوندان بئله بیچاق سنه حرامدیر. اودوركی بالیغی كسمزلر بلكه آتالار توپراغین اوستونده جان وئریب اؤلر.

شدّداین جنّتی

          شدّاد جنّت قاییتدیردی قالدی قاپیسی. جنّته لاییق قاپی تاپیلمادی. جبراییل تانری نین امری ایله جنّتین قاپیسین نین بیر تایین گتیردی یئر اوزونه. بیر قوجا كیشی صورتینده، آپاردی بازاردا ساتماغا. شدّادا خبر یئتیشجك اؤزو گلدی. گؤردو بلی لاپ جنّته لاییق بیر قاپی تاییدیر. سوروشدو: بو قاپی تایینی نئچه یه ساتیرسان؟ قوجا دئدی: قاییردیغین جنّتین یاریسینا. شدّاد راضیلاشیر، كاغذ یازیر و هر ایكیسی كاغیذی ایمضالاییرلار.

          شدّادین جنتی هله كامیل لشمه میشدیر. قاپی نین بیر تایی قالمیشدیر. شدّاد برك ویرنیخیردی قاپی نین او بیریسی تایینی دا تاپسین. نئچه گون سونرا جبراییل آلله ین امری ایله همان قوجا صورتینده جنّت قاپیسی نین اوبیریسی تایینی دا گتیردی.

          شدّادسوروشدو: نئچه دئییر سن؟ قوجا دئدی: قاییردیغین جنّتین او بیریسی یاریسینا. شدّاد كاخ قالدی، نئیله سین! ائله گؤزل ایدی كی قاپیدان كئچنمیردی. جنّتین هامیسین نئجه ساتسین! وزیر و وكیل لری ییغدی بیر یئره،‌اونلارا گییشدی.

          دئدیلر: نئیله یر آل قوجا كیشی دیر ووراریق اؤلر. شدّاد جنّتی نین قالان یاریسینی دا قاپی نین اوبیریسی تایینا ساتدی. كاغیذ یازدیریب ایمضالاشدیلار. جنّتین هامیسی اولدو قوجا كیشی نینكی.

          جنّت قاییریلیب قورتولموشدور. شدّاد آتی مینیر، گلیر جنّته گیرسین. عزرائیل گؤزونه گؤروشوب دئدی: واختین قورتولوب جانینی آلاجاغام. شدّاد دئدی : زحمت چكیب جنّت قاییتدیرمیشام، بیر ساعات ایذین وئر بو جنّتی گؤروم.

          عزرائیل دئدی : اولماز واختین قورتولوب. شدّاد آیاقلارین آتین قارینینا گوپسه ییب آتا بیر قامچی ووردو كی چاپیدیب جنّته گیرسین. عزرائیل آمان وئرمه دن در حال جانین آلدی.

          شدّاد مملكتین گؤزل قیز،گلین و آروادلارینی حوری و ملاكه دئیه جنّته ییغمیشدیر. بونلار، شام دا قالمالی اولدولار. شام اهلی اونلارین سویونداندیلار. او دوركی هامی لیقجا گؤزل اولارلار.

ائو اولمادین باری ائشیك اول

          بیر آدامین ائوی دامیردی. چیخدی ائشیگه گؤردو یاغیش كسیب و گونش چیخیب دیر. الین دامینا توتوب دئدی: ائو اولمادین باری ائشیك اول!

فیرووون (فرعون)

          فیروون بیر آروادا ظولم ائله میشدیر. آروادین اورگی آجیشیب دئدی: آلله یاتیبسان، آییل، آییقسان ائشیت! گؤرورسن سنین بنده ن منه نئجه ظولم ائیله ییر.

          بیر گون آرواد دنیز قیراغیندا پالتار یویوردو. گؤردو اوزاقدان سویون اوزونده بیر شئی گلیر. یاخینلاشیدیقدا گؤردو بیر كلله دیر، و ساققالیندا نم – نه قده ر میرواری و جواهیرات واردیر. كلله نی توتور،‌آیاغی نین آلتینا قویور و جواهیراتی بیر- بیر ساققال دان قوپارتماغا باشلاییر.

          غئیب دن سس گلدی: بیلیرمیسن آیاغی نین آلتیندا كی كیمین كلله سیدیر؟ بو همان سنه ظولم ائدن فیرووون كلله سیدیر. ظولملری چوخالمیشدیر، اونو دنیزده بوغوب بو حالا سالمیشیق. گؤر آلله یه آییقدیر یا یوخ!

آقا فرماندارین راحات یوخوسو

ایكینجی پهلوی زامانی، خوی ون فرماندارلیغی و بلدیِه ایداره سی بیر بینادا یئرلشردیلر. بو بینا آشاغی ماكی خیابانیندا (ش ، صمدزاده) ایدی. فرماندارین ائوی ، بو بینانی دال حیطینده اولاردی.

          گئجه لر اوچ نفر بلدیّه ماموری آییق قالار، قورباغالار قورولدایاندا، حووضا داش آتاردیلار قورباغلار سسین كسردی. بئله لیكه آقا فرماندار راحات یاتاردی.

پامبیق

بیر آدام پامبیق اكردی. محصول یاخشی اولاندا دئیردی: آللاه چوخ شوكور، پامبیغین بو دونیا یادا خئیری وار، او دونیا یادا . آمما هر عیلّت اوزره بیر ایل پامبیق محصول وئرمزسه ایدی، آجیشییب پامبیقا دئیردی: زهه ر اولاسان، یاخشی اولارسا ایدین، نییه اؤلونون گؤ ... و نه تیخیر دیلار.

نوخدا سیز

شئیطان یول ایله گئدیردی. دالدان بیر كیشی گلیب چاتیر سوروشور: هارایا گئدیرسن؟ شیطان جواب وئریر: گئدیرم بو قاباقداكی كنده. كیشی دئییر: من ده او بیریسی كنده گئده جگم. یولداش اولور گلیرلر. كیشی شئیطانین الینده نئچه گؤزل ایپ گؤرور و سوروشور: او ایپلری نئیله ییرسن؟ شئیطان جواب وئریر: قاباقداكی كند ده نئچه آدامین باشینا نوخدا nokhda ووراجاغام. كیشی دئییر: بیرین ده منیم باشیما ووردا! شئیطان دئییر: سن منیمله گلیرسن، سنه نوخدانین گركی یوخدور.

ماشا جیزیق چكنده

بیر قفه چی نین، قفه دن ائشیكده دوكانچی موشتریسی وارایدی. ساوادی اولمادیغینا، قفه نین سوواخلی دیوارنیدا بو موشتریسی اوچون بیر یئر آییرمیش، اونا آپاردایغی چایلارین سایینجا مانقال ماشاسی ایله دیوار دا جیزیق چكردی.

حئسابلاشاندا او جیزیقلارین سایینجا چای پولو آلاردی. دوكانچی موشتری گؤردو مثلا ایچدیگی چایلارین سایی یئتمیشه چاتماز، قفه چی اوندان یوز دنه چایین پولون آلیر. قفه چیه اعتراض ائدنده، قفه چی ده اؤزونه آرخایین ایدی كی ایشینده ایری لیك یوخدور. آند- ماند ایچردی یوخ ائله بو سایی دا سنه چای وئرمیشم.

موشتری، قفه چی ماشا ایله جیزیق چكنده گؤرموشدو، دئدی: سن ماشانین بیر قولو ایله جیزیق چكنده، بیلمیرسن، آنجاق ماشانین اوبیریسی قولو دا بیر جیزیق سالیر. یعنی هر بیر دنه چایا ایكی دنه جیزیق چكیرسن. بو دؤنه جیزیقلاری میخ ایله چك، گؤر حئساب دوز چیخر یا یوخ؟!

قوجا كیشی نین اوغولو قیز مدرسه سینده

بیر قوجا كیشی تانییاردیم. باققال ایدی. بو كیشی نین اوغولو معلیم اولور، قیز مدرسه سینه وئریرلر. كیشی بیر زوپا گؤتورور، گئدیر دؤیه – دؤیه اوغولون مدرسه دن چیخاردیر، منیم اوغولوم قیزلارا درس وئره؟!

باش پولو

اورمیه طرفینده اربابلار بیر دب قویموشدولار، جماعتدن (باش پولی) آلاردیلار. بو وئرگی اوشاقلاری توتمازدی، یالنیز بولوغ یاشینا چاتانلار وئرملی ایدیلر.

بیر آدام بو ظولومدان جانا گلیر، (بی باش كی اؤزونو ساخلایانمایاجاق نه یر گركدیر) دئیه بیچاغی چكیب اؤز بوغازین كسیر.

او منطقه نین اربابی، بو عملی آردینجا باش پولو دبینی ییغیشدیرار.

ساغ اول، امنیه اول

ساوا شهری ری نین تورك كندلری نین بیرینده، ایكی اوغرو بیر امنیه ایله قارشیلاشدیقدا، اوغرولار امینه نی توتور و دوه نین بئلینه باغلاییرلار. امنیهه چیغیر- باغیر سالیر. یولدان كئچن لر سوروشورلار: بو آدام كیم دیر؟ نییه چیغیر – باغیر سالیب دیر؟ اوغرولار دئییرلار: بو بیزیم غارداشیمیز دیر. دلی اولوب اودور كی دوه نین بئلینه باغلامیشیق. امنیه سسلیه نیر: یالان دئییرلر، من امنیه یم. منی توتوب باغلاییبلار. اوغرولار دئییرلر: اولسون ، ساغ اول، امنیه اول.

آزدیر

ساوا شهرینین كندلرینین بیرینده، بیر آرواد ارین ائودن ائشیگه اؤتورور. ار چیخیر دامین باجاسیندان ایچری باخیر. آرواد شام سوفره سین سالمیش و اوشاقلارا غذا چكیردی. بیر قابادا غذا چكیب قیراغا قویدو. كیشی باجادان سسلندی: دوزدی من كوسموشم، آمما او غذانی هر كیمه چكدینیز، آزدیر.

حضرت موسی

بیر گون حضرت موسی ، موناجاتیندا تانری یا دئدی: بیر گون تانری لیغینی منه وئر. تانری بویوردی: باشارانمازسان. حضرت موسی دئدی: تانریم نه اولار، بیر گوندی دا! تانری بیر گون تانری لیغینی حضرت موسی یا وئردی.

ایندی حضرت موسی یئرین – گؤیون تانریسی دیر. هر نه یی گؤرور هر نه یی ائشیدیر، هر نه یی دویور، گؤردو بیر دنچی دییرماندا بوغداسین اویودور. دنی نین شاهادین (دییرمانچی حققی) ، بیر قوجا آروادین دنیندن چیخدی. حضرت موسی دنچی یه بارماغین سیلكه لدی. دنچی یوكون چاتیر، ائششه یی قاباغینا قاتیر، كندینه ساری یول لانیر. یولدا بیر دره دن كئچنده ، حضرت موسی یاغیشا امر ائیله دی یاغدی، بیر سئل آتلاندی كی گل گوره سن، سئل، كندلینی و ائششه گینی گؤتوروب داغ- داشا چیرپدی و یولون اوستونده كی اون – اون بئش كندی یویوب آپاردی. تانری بویوردو : ما موسی گؤردون باشارانمازسان!

خوش بختلیك

بیر گون قارغا یوواسینا گلیر، گؤرور بالاسی باشین قویوب چیگینی نه،‌غوصّه لی اوتوروب. سورشدو: بالا نییه كئفین یوخدور؟ قارغانین بالاسی دئدی: هاردان كئفیم اولسون، من خوشبخت دئییلم. قارغا دئدی: بالا من دونیانی دنین اتین گتیریریم سن یئییرسن ، نییه گرك خوشبخت اولمایاسان؟! بالاسی دئدی: منه سود وئرمیرسن!

آروادین سویوق اری

بیر آرواد بیر شئیخین یانینا گئدیر و دئییر: آقا شئیخ منه بیر دوعا یاز، اریم منه باخمیر. منیمله سویوق داورانیر.

آقا شئیخ آروادین سیر- صوفتینه، اوستو- باشینا باخیر، گؤرور اوزو توكلو، و ایین-باشی پینتی دیر. آروادا آجیقلانیب دئییر: گئت اؤز تمیز لیگینه باخ، بو پینتی لیكله یازیق كول – باش ارین سنه نئجه باخسین.

چیچك و قیزیلجا

چیچك ایله قیزیلجا دانیشیردیلار. چیچك دئدی: من گئدیرم گؤزون آپارام. قیزیلجا دئدی: من گئدیرم اؤزون آپارام.

ایشسیزلر

ایكینجی پهلوی زمانی هویدا باش ناظیر (نخست وزیر) اولاندا، مشكین شهرین گنجلری گؤتوروب بیله سینه مكتوب یازیر دئییرلر: شهریمیزده دیپلومه لر ایشسیز دیلر، سحردن آخشاما خییابانلاری اؤلچورلر.

هویدا بونلارین جوابیندا نه دئیرسه ایدی یاخشی ایدی؟ هویدا گنجلرین جوابیندا یازدی: سن فخر ائیله یین مملكتیمیزده ایشسیزلرین معلومات سوییه سی دیپلوم حدّینه چاتمیشدیر.

خوی ون اؤزوندن دئییم: موعیّّن گونلر، خان كاروانساراسی قاباغیندا رئژه مراسیمی اولاردی. سیر ورزیشكارلارا یئتیشر، ورزیش كلوبو عوضولری (اعضای باشگاه ورزشی) اولاراق، بیر بایراقین آردینجا قالابالیق حالتده، شاهین شكیلی نین قاباغیندان كئچنده،‌هر یئردن سس قووزاناردی: ایشسیز دیپلوم لار.

تولكو آغلاییر

بیر تولكونون گؤزو آغریییردی. حكیمه گئتدی. حكیم دئدی: گرك تمیز بیر اوجاق باشی نین توپراغیندان گؤزلرینه سالاسان. تولكو باشلادی آغلاماغا. حكیم سوروشدو: نییه آغلاییرسان؟ تولكو دئدی: آخی اوجاق باشی قالماییب من سـ... مامیش.

چاناغی اؤز باشیندا سیندی

خرمنی دؤیوب بوغدانی سوووراندن سونرا، موباشیر گلر، بوغدانی چاناق – چاناق اؤلچدورر، ایكی چاناق اكینچی یه بیر چاناق دا اربابین پایین آییراردی.

چاناق دئدیگین تاختادان قاییریلمیش اوستوانه شكیلینده بیر قاب ایدی. مثلا دیبی بوتون و قیراقلاری اوجا خلبیر كیمی.

چاناغین آغیر طرفی دایره سی نین قوطرو (قطر) بویونجا، بزازلارین دمیر آرشینلاری كیمی دمیر لئنت اولار و ایكی طرفه یاپیشاردی. بوغدانی اؤلچنده چاناغا دولدورار، ائلی و اوزون بیر تاختایلا چاناغین آغیزین سیییراردیلار كی بوغدانین آرتیغی یئره تؤكولسون. چاناغین آغیزین سیییراندا، الده كی تاختا، دمیرین اوستونده حركت ائدردی ...

موباشیر، بیر اكینچی نین بوغداسینی اؤزو اؤلچوردو، كندلی نین پایین اؤلچنده چاناغین آغیزین سیییریر، اربابین پایین آییراندا ایسه،‌سیییرمادان قالاما اؤلچوردو.

اكینچی موباشیره ائعتیراض ائدیر. موباشیر هیرسله نیر، چاناغین دمیریندن یاپیشیب گؤیه قالدیریر و دئییر: چاناغی ووراجاغام كلله نه ها! موباشیرین خیانتی بیر یانا،‌بو داورانیشی دا كندلی نین برك آجیغینا گلیر و یاپیشیر. چاناغی موباشیرین باشینا چالیر. كندلی گوجلو ایدی. موباشیر چاناغی قووزادیغی حالدا، الی قاتلانیر، چاناق دیییر موباشیرین باشی یاریلیر و چاناق دا سینیر.

تایپ شده از: سررسید آذربایجان (گنجینه تاش)، تالیف حسن ضیایی جباری

توسط: علی اكبر ادهم ماراللو - نوروز 88



[ یکشنبه 16 فروردین 1388 - 12:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 16 فروردین 1388 - 12:20 ق.ظ]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [فولكوریك حیكایه لر , ] [+]

حكایت های آموزنده قدیمی ایران «هفت برادران »

شنبه 8 فروردین 1388
  حكایت های آموزنده قدیمی ایران «هفت برادران »

یكی بود؛ یكی نبود. غیر از خدا هیچ كس نبود. زنی بود كه هفت تا پسر داشت و خیلی غصه می خورد چرا دختر نداردر


ادامه مطلب
[ شنبه 8 فروردین 1388 - 12:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 16 فروردین 1388 - 12:13 ق.ظ]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [حكایت های آموزنده قدیمی ایران هفت برادران , ] [+]

داستان هایی پیرامون نوآوری و پرورش خلاقیت

چهارشنبه 5 فروردین 1388

نجات غریق

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را می‌شنود و متوجه می‌شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می‌پرد و او را نجات می‌دهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را می‌شنود و باز به آب می‌پرد و دو نفر دیگر را نجات می‌دهد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواهند می‌شنود.

 او تمام روز را صرف نجات افرادی می‌کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت.

شرح حکایت

برخی مدیران و سازمانها این گونه عمل می‌کنند. در این سازمانها به جای درمان ریشه، به کندن برگ های زرد رغبت بیشتری نشان داده می‌شود. به عبارت دیگر به جای علت یابی و رفع مشکلات، صرفاً به اصلاح آنها می‌پردازند. آیا بهتر نیست ضمن چاره‌جویی برای عوارض و مسائل پیش‌آمده، بر روی علل هم تأثیر گذاشت تا مسئله به طور همه جانبه حل شده و از اتلاف سرمایه ها و منابع با ارزش جلوگیری شود؟
منبع  http://qas.weblog.sh


برگرفته از r http://www.creativity.i

میخ سر راه

فردی از روی کنجکاوی با هدف شناخت واکنش دیگران نسبت به مسایل پیرامون، میخی را در چهارچوب درب سازمانی که محل تردد بود کار گذاشت. نفر اول وارد شد و بدون اینکه میخ را ببیند از درب گذشت. نفر دوم که از چهارچوب درب می‌گذشت میخ را دید ولی بی توجه به آن گذشت.

نفر سوم میخ را دید و پیش خود گفت وقتی کارم تمام شد بر می گردم و میخ را از چهارچوب درب بر میدارم تا برای کسی خطر ایجاد نکند. نفر چهارم به محض رویت میخ و شناخت خطر میخ در محل تردد، بلافاصله میخ کشی آورد و میخ را درآرود و سپس به کار خود رسیدگی کرد.


شرح حکایت

هر فردی نسبت به مسایل واکنشی دارد. نفر اول مانند افراد با درجه شناخت پایین و بی توجه به محیط پیرامون خود. نفر دوم شناخت پیدا کرد ولی مسوولیت پذیری نسبت به خطرات آن مساله برای دیگران را نداشت. نفر سوم، دارای شناخت و مسوولیت پذیری بود ولی وقت شناسی نداشت و پی به اهمیت و ضرورت مساله نبرده بود. نفر چهارم فردی با درجه شناخت بالا، مسوولیت پذیر، وقت شناس، درک بالا نسبت اهمیت مسائل و خطرات محیطی و اینکه اهل عمل.
برگرفته از سایت: راهکار مدیریت

کدام را سوار می‌کنید؟

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.

___________________________
پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید
.
؟!
؟!
____________________________

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد. پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد. شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

شرح حکایت

همه می‌پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خود را (ماشین) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.

تحلیل فوق را می‌توانیم در یک چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد. در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌کند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند. تفکر جانبی سعی می‌کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده، مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند.

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم. شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند. دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی‌کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی‌گذارند. اکثریت شرکت‌کنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند.
برگرفته از : سایت راهکار مدیریت

عاقبت شک در ایمـــان

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد .

ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت .

همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است .

ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آن که فریاد  بزند خدایا کمکم کن! ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد :
چه می خواهی .
-
ای خدا نجاتم بده!
-
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.
-
البته که باور دارم.
-
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد .

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت .

منبعmadadi.ir/forum

شتر کنجکاو

بچه شتر: چند تا سوال برام پیش آمده است. میتونم ازت بپرسم مادر؟
شتر مادر: حتماً عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟

شتر مادر: پسرم. قاعدتاً برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن این مدل پا را داریم.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم. این مژه‌ های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم های ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شنهای بیابان است...
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم.....
شتر مادر: بپرس عزیزم..
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه کار می کنیم؟

مهارت ها، علوم، توانائی ها و تجارب فقط زمانی مثمر ثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید.
الان شما در کجا قرار دارید؟

شرح حکایت

توانمندی ها ، مهارت ها ، تحصیلات ، تجربیات و استعدادهای انسان نقش بسیار مهمی را در پیشرفت و ارتقاء شغلی و زندگی او دارد. به عبارت دیگر موارد ذکر شده پتانسیل لازم جهت حرکت و رشد را فراهم می نماید. لیکن این حرکت نیاز مند بستر و مسیر مناسب نیز می باشد. چنانچه فرد در محل مناسب ، مکان مناسب و زمان مناسب قرار گیرد می توان انتظار داشت که تمامی پتانسیل وجودی وی در جهت رشد و تعالی شغلی ، شخصیتی ، اجتماعی و... بکارگرفته شود.

بدیهی است در صورت محقق نشدن شرایط ذکر شده امکان رشد و شکوفائی کامل انسان بسیار کم می گردد. یکی از وظایف بسیار مهم مدیران و رهبران شناسائی استعدادهای کارکنان و فراهم آوردن شرایط رشد و پرورش و بکارگیری آنها در سازمان ودر جهت اهداف سازمان می باشد. انسانها هر یک معدنی از طلا و نقره هستند که می بایستی ابتدا کشف و شناسائی شده و سپس با صرف هزینه به بهترین شکلی به تعالی رسانده شوند و همچون نگینی بدرخشند.
برگرفته از سایت :راهکار  مدیریت

سم

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

برگرفته از r http://www.creativity.i

راز موفقیت مدیران موفق

از مدیر موفقی پرسیدند: "راز موفقیت شما چه بود؟" گفت: «دو کلمه» است.
-
آن چیست؟
-
«تصمیم‌های درست»
-
و شما چگونه تصمیم های درست گرفتید؟
-
پاسخ «یک کلمه» است!

-         آن چیست؟
-
«تجربه»
-
و شما چگونه تجربه اندوزی کردید؟
-
پاسخ «دو کلمه» است!
-
آن چیست؟
-
«تصمیم های اشتباه»


شرح حکایت

به گفته پیتر دراکر ، موفقیت مدیران در گرو استفاده از تجربیات و نصایح بزرگان مدیریت است. از دیگر سو، تصمیم گیری مهمترین بخش وظیفه مدیران است. تلفیق استفاده از تجربیات بزرگان و تصمصم گیری صحیح و به موقع نقش بسیار مهمی در موفقیت مدیران دارد.

منبعhr.blogfa.com
برگرفته از سایت‌:‌‌راه مدیریت

برگرفته از r http://www.creativity.i

دسته کلید پای تیر چراغ برق

در یک شب تاریک مردی در پیاده رو خیابانی پای تیر چراغ برق دنبال چیزی می‌گشت.
رهگذری او را دید و پرسید: دنبال چه می‌گردی؟

مرد گفت: دنبال دسته کلیدم می‌گردم.
رهگذر پرسید: آن را اینجا گم کردی؟
مرد گفت: نه، فکر می‌کنم چند قدمی عقب‌تر، از دستم افتاده باشد.
رهگذر پرسید: پس چرا اینجا دنبال آن می‌گردی؟
مرد گفت: چون اینجا نور بیشتر است.


شرح حکایت

شرکتها و سازمانها اغلب در حوزه دانش و تجربیات خود دنبال راه حل مسائل می‌گردند در حالیکه ممکن است یافتن راه حل به دانش، رویکرد و تفکر متفاوتی نیاز داشته باشد. بهتر است برای دستیابی به نوآوری، جستجو پای تیر چراغ برق را متوقف کنیم.

برگرفته از r http://www.creativity.i

خانم نظافتچی

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم، نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟

سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟

استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد.

برگرفته از r http://www.creativity.i



[ چهارشنبه 5 فروردین 1388 - 11:04 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [داستان هایی پیرامون نوآوری و پرورش خلاقیت , ] [+]

مثبت‌اندیشی ضامن بقا و موفقیت

چهارشنبه 5 فروردین 1388

مثبت‌اندیشی ضامن بقا و موفقیت

محققان اخیرا آنچه را کارشناسان علوم انگیزشی همچون خود من سال‌ ها تدریس کرده‌اند اثبات نموده‌اند و آن این است که مثبت‌اندیشی چنان نیروی عظیمی است که موجب افزایش طول عمر می‌شود. مثبت‌اندیشی همچنین با کسب ثروت و موفقیت مرتبط است.

 نتایج مطالعه‌ای دراهایو که موضوع پیری و بازنشستگی را 20 سال مورد بررسی قرار داده است نشان می‌‌دهد نظر افراد در مورد پیری بر میزان عمر آنها تاثیرگذار است. بنابر یافته‌های این تحقیق افرادی که درباره پیری نگرش مثبتی دارند به طور متوسط 8/7 سال بیش از کسانی که نگرششان در این باره منفی است عمر می‌کنند .

البته بدیهی است که عوامل بسیاری بر طول عمر انسان تاثیرگذار است. اما از آنجا که این تحقیق روی 1157 نفر انجام شده است سعی شده تاثیر عوامل دیگر تا حد امکان تحت کنترل قرار گیرد. در نتیجه اگر وضعیت جسمانی افراد تا حدی تحت تاثیرنگرش آنها درباره پیری است،‌ مثبت‌اندیشی چه اثری در پی دارد؟ به طور کوتاه باید گفت :

«همه چیز تحت تاثیر نگرش ماست

حال که چنین است از خود بپرسید می‌خواهید بر چه چیزی اثر بگذارید. بر سلامتی،‌شادابی، در آمدتان، کدامیک؟ ابتدا لیستی از موارد دلخواه تهیه کنید. اما سعی کنید کمتر از 7 مورد را در نظر بگیرید تا بتوانید نیروی خود را به خوبی روی آنها متمرکز کنید. سپس نگرش واقعی خود را درباره این موارد بیابید و برای دستیابی به حقیقت امر از دیگران بخواهید نظر خود را درباره نگرش شما نسبت به آن موارد اعلام کنند. اگر اعمال و رفتارتان مطابق نگرشتان نیست،‌ برای یافتن نگرش واقعی خود به اعمال و رفتارتان توجه کنید زیرا آنها معرف‌های واقعی‌ تری هستند. حال ببینید نگرشتان برای دستیابی به هر یک از اهداف موردنظر اثربخش است یا خیر. ببینید در کدام یک از زمینه‌ها لازم است نگرشتان را تغییر دهید و نگرش تازه‌ای در پیش گیرید. سعی کنید نگرش تازه را به باور تبدیل کنید. برای نمونه اگر می‌خواهید نگرشتان این باشد که «پولدار شدن خوب است» چند بار در روز این جمله را تکرار کنید: «من عقیده دارم پولدار شدن خوب است». این نوع تاکید و تصریح راهی بسیار موثر برای تغییر نگرش در مدتی کوتاه است .

برای تغییر نگرش همچنین می‌توانید از دوستان و اطرافیانتان کمک بگیرید. از آنها بخواهید شما را از نشانه‌های تغییر نگرشتان با خبر سازند. این کار موجب ایجاد روحیه، عزت‌نفس و تسریع روند تغییر می‌شود. خود من دریافته‌ام به دلیل اینکه کارشناس علوم انگیزشی هستم اطرافیانم انتظار دارند همواره مرا با روحیه و با نشاط ببینند. بدین ترتیب زمانی که مطابق انتظار آنها سرحال نیستم سریعا متوجه می‌شوند و همین باعث می‌شود بتوانم فوراً روحیه خود را به دست آورم. در این خصوص همیشه به مخاطبانم می‌گویم که یکی از بدی‌های شغل من این است که هیچ وقت حق ندارم ناراحت باشم.

من به دلیل نیروی عظیم نگرش انسان و نقش مهم آن، شرح زیر را در کتابم با عنوان «60 ثانیه تا موفقیت» آورده‌ام: «خودتان طالع‌بین خودتان باشید و برای خود چیزهای خوب پیشگویی کنید. این یکی از ترفندهایی است که طالع‌بینان از آن استفاده می‌کنند و شما هم می‌توانید آن را به کار بندید. طالع‌بینان به سرعت متوجه می‌شوند که افکار فرد مراجعه‌کننده مثبت است یا منفی. سپس براساس برداشتی که از نگرش فرد می‌کنند درباره او به پیشگویی می‌پردازند. شما می‌توانید خودتان این کار را بکنید. اگر دیدتان مثبت است، پس اتفاقات خوشایندی در انتظار شماست. اما اگر فرد بدبینی هستید، باید در انتظار اتفاقات ناخوشایندی باشید .

اگر می‌خواهید سرنوشت خوبی برای خودتان پیش‌بینی کنید، افکار و رفتار مثبتی داشته باشید و ببینید جهان از آن شما می‌شود. وقتی صحبت می‌کنید دید مثبتی از خود داشته باشید. اگر دیدتان در این خصوص منفی باشد، علاوه بر اینکه خودباوری خود را از دست می‌‌دهید موجب می‌شوید دیگران هم باور خود را نسبت به شما از دست بدهند. همیشه در خودتان مثبت صحبت کنید. حتی اگر کسی شنونده صحبت‌هایتان نیست، خودتان می‌شنوید و خودتان مهم‌ترین فرد هستید. فراموش نکنید که نگرش شما به دیگران هم سرایت می‌‌کند. پس برای خودتان و دیگران آینده روشنی پیش‌بینی کنید و ببینید چگونه به حقیقت می‌پیوندد .»

در آخر باید گفت نگرش ما عاملی بسیار نیرومند است که می‌توان از آن سود جست یا متضرر گشت. من تاکید می‌ کنم که از آن در جهت مثبت استفاده کنید و از این لحظه به بعد بر نقاط مثبت زندگی‌تان تمرکز کنید. زندگی قطع نظر از نگرش ما به روند خود ادامه می‌دهد اما نوع نگرش ما بر طول عمرمان تاثیرگذار است .

نویسنده : Edward W.Smith

مترجم: فرناز صفدری  

برگرفته از : روزنامه تفاهم

اخذ شده: http://www.creativity. ir



[ چهارشنبه 5 فروردین 1388 - 11:01 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی اكبر ادهم لیسانس آموزش ابتدایی ۱7سال سابقه تدریس مدرس هنر اول ، دوم و سوم سرگروه پایه اول مدرس ارزشیابی توصیفی ] [مثبت‌اندیشی ضامن بقا و موفقیت , ] [+]